تبليغاتX
هيچ آباد

 بودن

 

امروز روزی دیگر است،هر چند کوتاه و هنوز هم زندگی در رگهایم جریان دارد.این بودن را دوست می دارم،هرچند که مدتی است دچار سردرگمی درکوچه پس کوچه هایش هستم. من این نبض نا منظم زندگی را دوست میدارم و این حس لمس رگهای متورم که هر لحظه بودن را فریاد میزند.تحمل روزهای تاریک و شبهای تاریک تر سخت است و بودن در این روزهاسخت تر،اما من باید باشم،به خاطر آرزوهایی که چندی است از من دورتر وبه رویا و خیال نزدیک تر شده اند.باید باشم به خاطر پاسخ به قلبم که برایرهایی از غمها مدام خود را به قفس سینه ام می کوبد،باید باشم به خاطرمردی خسته که مدتهاست از چهره اش در قاب عکس کنج دیوار غم میبارد،چشمانش نور امید ندارند،بغضی پیر و از نفس افتاده در سینه دارد وتنش بوی دل زدگی از زندگی می دهد.در پی جستجویی تازه در انتظار صبح می مانم و هر بار بهانه ی دل خواسته هایی تازه را از زندگی می گیرم اما او در پاسخ فعل صبر را برایم صرف می کند.می خواهم با واژه ها دوست داشتن را هجی کنم و عشق را با بهار نوبر کنم و با هر نفسی که می کشم فریاد بزنم:         

ای زندگی،من آمدم،بودم،هستم و خواهم بود  

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:15 توسط پگاه |


کلامی از: ایرج جنتی عطایی

در شام سبز یک بهار،از سفره های خالی دهقانان،گسترده بر اسارت دلگیر روستا،از قلب خوشه ی گندم در مطلع تغزل باران طلوع خواهی کرد و دهکده آواز خشم را با تو دوباره خواهد خواند.در صبح زرد یک زمستان از بغض پر صلابت اندوه کارگر،گل کرده در حماسه ی چرخ و براده و آهن در کارخانه ها از دستهای ماهر انسان در خلق سر بلندی دنیا،طلوع خواهی کرد و کارخانه آواز خشم را با تو دوباره خواهد خواند.در ظهر سرخ یک تابستان از سنگر شریف شکفتن در شط  داس ها و پتک ها،کتاب ها و دست ها،تفنگ ها،طلوع خواهی کرد و شهر آواز خشم را با تو دوباره خواهد خواند.

در عصر خونی یک پاییز طلوع خواهی کرد از دهکده ها و کارخانه ها،از خانه ها،طلوع خواهی کرد.

هر برادر تنی اگر گرسنه نیست با تو که گرسنه ای خصم خانگی است.هر غریبه ی گرسنه با گرسنه ها ولی برادر است.هر برادری که خواب می کند تو را و نان خویش می خورد،نان دشمنان توست.در نبرد ما گرسنه را گرسنه یاور است.با شهید زاده ای بر پشت با شهید نطفه ای در شکم،پر کینه،پر خشم،زن روستایی ایستاده بر نعش مرد شهیدش در عبور سربازان باری اگرچه ما رنج برده ایم،ما زخم خورده ایم ما تا رسیدن بی مرگی امید،هر روز مرده ایم،ما با چراغ کینه شب را شناختیم با اسب سرخ حادثه تا قلب بی تپش مرگ تاختیم،ما تا شکفتن انسان،ما تا دمیدن فریاد،ما تا رسیدن خورشید زنده ایم.

باری،اگرچه...اگرچه...سکوت کن،به یاد آنکه در سپیده جان سپرد،سکوت کن،به یاد آنکه با امید خلق مرد سکوت کن به یاد خشم آن شهید سربلند،سکوت کن به یاد آن که عاشقانه زخم خورد.تو از سکوت اگر به خشم می رسی،سکوت کن.

گریه ی مادر صدای جان بود که در دهلیز می پیچید،صدای مادر ،صدای سرد مردن بود که  در پاییز می پیچید.برادر گفت:حدیث گرگ و انسان است.برادر گفت:حدیث دشنه و جان است.تنم لرزید،دلم را خشم و خون پر کرد.برادر گفت:برادر مرد میدان است،برادر اسب خود زین کرد.برادر زد به کوهستان،سلام ای خشم روز افزون خدا حافظ برادر جان.هجوم باد و باران بود و پاییزی که خونین بود.برادر،خشمی خون پدر بر خانه ی زین بود.برادر رو به فتح شب،مؤذن بر فراز بام،پدر در خون خود خفته،سپیده می دمد آرام.باغبان،پیر گریان شبیخون خورده گفت:بی تو ای غنچه گل سرخ شهید،همه ی گلهایم گل حسرت شده اند و نسیم بوی بی باوری و تسلیم،بوی تن در دادن دارد،خاک اگر خاک کرامت باشد دهن باغ پر از فریاد است و درخت سرخی کینه ی گل را می سراید با خشم.

کاش ای کاش باز در باغ گل سرخی بود باغبان بر سر نعش گل سرخ نشست،گل سرخ آخرین سرخ گل خون آلود، گلشهیده نعره ی باغستان،گل سرخ تیر باران شده ی جوخه ی یخ،زیر رگبار زمستانی شب،خواب آزادی رویش می دید،قلب سبز گل سرخ با صدایی خونین در شب باغ سرود از شب زرد زمستان تا سحر،سحر زرد زمستان تا سحر،سحر سرخ بهار،فاصله فریاد است،تا گل سرخ شدن راهی نیست می توانی گل سرخی باشی.باغبان اشکش را با پر شال چهل تکه زدود.  

                                          [ایرج جنتی عطایی]

 

در این شهر پر بهانه، بی بهانگی بهانه ام شده  و انگیزه ام هر شب در حالی که از درد به خود می پیچد، با لا لایی های شبانه ی خاطره ها،با بغضی در گلو و حسرتی بی پاسخ به خواب می رود و خیلی وقت است که درک اعداد تقویم و ایثار هفت روز هفته برایم سخت شده. اولین باری است که دوست ندارم چیزی بنویسم،با قلم قهر کرده ام،از کاغذهای دفترم که با نوشتن هر سطرش جانی تازه می گرفتم،رو برگردانده ام،اما طاقت نیاوردم و به یاد منت کشی های دوران بچگی به سراغشان رفتم و دوباره دست به دور گردنشان انداختم و غرق بوسه شان کردم و در دل فریاد زدم:من دوباره بازگشتم و این بار...     

                                                                                                                          [پگاه]

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 23:35 توسط پگاه |


   یلدا

باز هم آمد.یلدا را می گویم.او هم مثل من یک سال دیگر بزرگ شده و قد کشیده.چه قدر دلم برایش تنگ شده بود.یادم می آید آخرین باری که دیدمش پارسال همین موقع ها بود.بهم گفته بود که سال دیگر هم همین موقع می آید ولی فکر نمی کردم این قدر خوش قول باشد.خوب شناختمش اصلا عوض نشده بود ـ البته اگر لطفی کنند و رخصتی دهند،هیچ وقت عوض نمی شود ـ با آن چشمان درشت که مردمکش به زیبایی ماه می درخشد و نگاهها از دیدنش سیر نمی شوند و آن ابروهای بلند و مشکی که سیاهی پر  رمز و رازی دارد و دست نخورده باقی مانده،هنوز هم اصالت ایرانی اش را حفظ کرده. اصالتی که این روزها جای خود را به اسارت داده است و تمدنی از کار افتاده که آخرین نفسهایش را می کشد.یلدا هر سال با قامت بلندش خرامان خرامان می آید و این زیبا اصالت را به رخ همه ی یلدا دلان و یلدا دوستان می کشد و دلربایی می کند.یلدا در حالی که آخرین برگهای خوش نقش نارنجی ساقدوش او هستند می آید تا خزان را بدرقه کند و به او بگوید:دست مریضاد که امسال هم چه خوش طنازی کردی و خزان هم با قطره اشکی از سر دلتنگی با یلدا خداحافظی می کند.

خزان از پشت دفتر خاطره ها برای یلدا دست تکان می دهد و یلدا را با خاطره هایی که سرمای ملسی دارند تنها می گذارد.زمستان در راه است و یلدا باید به استقبال او برود.ننه سرما به زمستان کلی تو راهی داده،کلی برف.انگار ننه سرما غافل است که این سفر سه ماهه خیلی زود تمام می شود.زمستان از راه می رسد و یلدا او را در آغوش می کشد.زمستان از خاطره های سفرش برای یلدا تعریف می کند.

سراغ صندوقچه ی مادربزرگ رفتم.از لا به لای بته جقه ی زیبایی که بوی گلاب می داد،عکس مادربزرگ را پیدا کردم.پشت عکس با دست خط کلاس ششم نوشته شده بود: 30آذر 1315 خانه ی آقا بزرگ،من و یلدا جان.مادربزرگ در عکس،دختری 15ساله بود با لپ های گلی و لبهای برجسته و چشمانی بکر که حیایی دخترانه در آن به چشم می خورد.

بوی گلهای روی روسری مادربزرگ به خوبی به مشام می رسید.انارهای دانه دانه شده در کاسه ی گل سرخی روی کرسی به چشم می خورد و بوی گلپر کنار کاسه فضای اتاق را پر کرده بود.دیوان حافظی که در دست مادربزرگ بود،مرا به شیراز برد،به تخت جمشید،حافظیه،حافظی که این روزها در کتابخانه زیاد خاک می خورد و حتی اگر عاشقی هم پیدا شود به سراغش نمی رود.صدای قل قل قلیان بزرگی که در عکس روی کرسی بود به گوش می رسید و ابهت افراد خانه ی آقابزرگ را یادآوری می کرد.استکان های کمر باریک ناصرالدین شاهی که دور تا دور چراغ های لاله چیده شده بود و در کنار هر کدام نبات و نیمه ی لیمویی به چشم می خورد.کاسه های آجیل دور تا دور کرسی چیده شده بود. هندوانه هم در جمع خوردنی های دیگر بود و انتظار آدمهای خانه را می کشید.در گوشه ی اتاق گرامافونی به چشم می خورد.خواننده با صدای خش داری ترانه ی شدخزان....را می خواند.عکس با آنکه سیاه و سفید بود و تاشدگی هایی که مدام قدمت عکس را یادآور می شد،اما برای من عکسی تمام رنگی بود که دیدنش حسی تازه در من به وجود می آورد. حسی که در دنیای امروز دیگر تکرار شدنی نیست.

دلم می خواست من هم آن شب در اتاق خانه ی آقابزرگ بودم و سرم را روی زانوهای مادربزرگ می گذاشتم و مادربزرگ از خاطراتش با یلدا برایم می گفت.با این خیالات پشت پنجره رفتم نگاهی به آسمان انداختم،همه جا را برای آمدن یلدا آب و جارو کرده بود.من هم با لبخندی به پیشوازش رفتم و به او گفتم:یلدا جان خوش آمدی.

 

                                                                                                  

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 7:8 توسط پگاه |


  • مرد سیاه سفید

...مرد سیگاری روشن می کند و پکی محکم به آن می زند و آن را در بین انگشتانش نگه می دارد.چهره ی تاری از مرد در میان دود سیگار پیداست.تنش خسته است و گاه و بی گاه دیگر تاب این همه بودن را ندارد.دستهای مرد که بند بند انگشتانش حرفی برای گفتن دارند،سوزش سرمای بودن ها را تحمل می کند و از پینه بستن های روزمره باکی ندارد.چشمانش مهربانی گیرایی دارد که در سیاه چال این همه نا زیبایی غل و زنجیر شده و هر وقت کسی به ملاقاتش می رود،فقط از پشت شیشه ی عینک دستی تکان می دهد،اما با این همه نا رهایی هیچ وقت وجودش را انکار نمی کند و مدام مرد را از فکر نبودن منصرف می کند.مرد سیگار را روی لبه ی جا سیگاری می گذارد و دستانش را لا به لای موهای نیمه خاکستری اش فرو می برد و چشمانش را می بندد. در این دنیایی که همه چیز رو به زوال است و رنگ باختن شرط بودن،چه اصراری برای بودن؟ وقتی در این سرزمین معکوس زندگی، همه چیز سر و ته است،چه حرفی برای گفتن؟ چه انگیزه ای برای رفتن؟و چه جراتی برای ادامه دادن؟ وقتی فقط در واژه ی زندگی،زندگی می کنی،با آن می خندی ،می گریی،می خوابی،می خوری اما هیچ اثری از خود زندگی نیست. پس چرا هر چه بیشتر دنبالش می گردم بیشتر گمش می کنم؟ او قایم باشک باز ماهری است.

آرزو های ته نشین شده تبدیل به  سکویی شده اند برای نشستن و جا خشک کردن ترس از فرداها.  نه  این زمین،زمین من نیست،این آسمان،آسمان من نیست.هر روز با لگد جانانه ای که چه کنم ها به ذهنم می زنند و صدای هراس انگیز ضربان قلبم که خبر از یک روز بودنی دیگر می دهد و این خورشید لعنتی که انگار کاری جز طلوع کردن ندارد، از خواب بیدار می شوم.مثل هر همیشه، روزی دیگر تکرار می شود و این من هستم که یک تنه با آن دست و پنجه نرم می کنم و پنجه هایم دیگر میلی به مدارا ندارند.

مرد دستانش را از روی سرش بر می دارد.سرش تیر می کشد و گیج می رود و دیگر توان این فکرهای سنگین را ندارد.

در حالی که سیگار در جا سیگاری آخرین نفس هایش را می کشد مرد هم در میان هاله ای از بایدها و نبایدها به استقبال خواب می رود تا شاید فردایی روشن...

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:16 توسط پگاه |


 

کوچ همکلاسی 

 

  

۵ سال گذشت...        

                                                                                                                                        این اولین جمله ای است که 20 مهر خزان هر سال با زیاد شدن رقم سالها به ذهنم می رسد و باز قلبم را دچار تجدید خاطره ای تلخ و گس می کند.                                            

پاییز1382 ...                               

خزانی بد به یاد ماندنی،خزانی که همه ی زیبایی خود را به یک باره از دست داد و قلبهایی را نا آرام کرد و دل هایی را پریشان.در حالی که سکوت زجرآوری لبها را مهر کرده بود و چشمهایی منتظر به پیشواز باز شدن در کلاس می رفت و اشک آلود بسته شدن آن را بدرقه می کرد،تنها صدای دم و بازدم نفس ها بود که این سکوت غریبانه را در هم می شکست.   

هنوز هم لحظه ی در آغوش گرفتن سحر و سپیده را به یاد دارم.بی خبر از فرداهایی که قرار بود دیگر نباشد با هم وداع کردیم و با دستانی پر از آرزو برای یکدیگر دست تکان دادیم و این همان آخرین خاطره بود.

هنوزبوی نو کتابها در مشاممان بود و تخته سیاه خود را آماده می کرد که خط به خط خاطره ها را ثبت کند.دفتر انشا سفید و  خالی از خاطره ی قهر ها و آشتی ها بود و کتابها هنوز تا نخورده بود.همه چیز تازه و نو بود و با کهنه شدن خیلی فاصله داشت، امااین تازگی ودلخوشی را شبی سنگدل و تبدار با حرصی جان گداز به دست غارتگر جاده ای راهزن سپرد و سپیده ی صبح و سحر آسمان در آن جاده بود که کوچ کردند و دیگر حتی برای بهار هم باز نگشتند و من باید کلاسهای درس را با جای خالی هم کناریم پشت نیمکت سپری می کردم و وقتی باران می بارید به یاد هم کلاسی هایم روی شیشه ی کلاس  هااا می کردم و اسمشان را روی شیشه می نوشتم.

و تنها چیزی که باقی مانده افسوس است،افسوسی از سر دلتنگی و آهی برای خاطره هایی که میشد باز هم دفتر خاطره ها را از آنها پر کرد.

 

پیشکش به سحر و سپیده نازنین،همیشه دوست و همکلاسیتان پگاه

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:58 توسط پگاه |


 

 

  صدای پای پاییز

فصل من،خزان من،پاییز رویایی من

فصل رفتن،فصل گفتن،پاییز رویایی من

فصل آغاز یک کوچ،فصل مرداب یک رودخانه ی پر تلاطم

فصل ترک خوردن واژه ها بر روی لبها از ترس سوز

بوی پاییز می آید،بوی خزانی دلنشین،بوی خش خش برگها را از همین حالا می شنوم

گوش کن!می شنوی؟این کلاغ است که می گوید:قار

این صدای رهیدن برگ است از دست شاخه ها،که به بهانه ی نو شدن،پرواز کنان خود را در آغوش زمین می اندازند.

فصل من،خزان من،پاییز رویایی من

فصل من،فصل خاطره های کودکی من

فریادهای بازی های کودکی ام را در کوچه پس کوچه های تو جا گذاشتم.

ما همیشه قایم باشک بازی می کردیم،تو چشم می گذاشتی و من و خاطره ها پشت درخت های کوچه باغ قایم می شدیم و دعا دعا می کردیم که برگهای درخت نریزند و ما را پیدا نکنی.یادم می آید خط خطی های لی لی بازی ما پشت برگهای شجاع تو پنهان شدند.

فصل من،خزان من،پاییز رویایی من

آسمانت رنگی دیگر دارد،ابرهایت چه غیرتی دارند و چه خشمی،اما با وفا،وفادار با آسمانی که می ترسد و هیچ نمی گوید،می غرد و هیچ نمی گوید و می بارد،عاشقانه می بارد و ناز شست این باران که خرامان خرامان می بارد برای هر چه پاییز است و هر که پاییزی است.

فصل من،خزان من،پاییز رویایی من

گوش کن!می شنوی؟

ای پاییزی،پاییزت بارانی و برگ باران باد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 14:46 توسط پگاه |


 

تکراری ها

 بی حیایی این شبها جان گداز است.دانه های عرق شرم را بر پیشانی تاریکی ها و ظلمت ها و سکوت شب می توان دید و یکی یکی شمرد که چگونه سرازیر می شوند به بهانه ی بی بهانگی و دوباره صبح می شود،صبحی تکراری و شب زده،خورشیدی که با تابیدنی تکراری باز از پشت کوهها خودی نشان می دهد و گیاهانی که  تکراری زنده می شوند و چه اصراری برای زنده شدن؟نسیم گرم تابستانی که جسورانه نفس می کشد و این زندگی که روشی تکرارگونه و خود خواهانه در پیش گرفته و خیال پشیزی تغییر در سر نمی پروراند.شاید این تکرار امروزها باشد شاید برای فرداها تکرارهایی نو.

...واما این آسمان همیشه آبی نیست.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 15:12 توسط پگاه |


رخوت سکوت

 

خرمن رخوت تنم را به شعله ی گرم و سوزان خورشید سنجاق زدم و خواستم از سکوت ذهنم در دادگاه مرداب گونه ی کلمات و سخن ها که دیر زمانی است همه گندیده اند اعتراف بگیرم بی آنکه وکیل مدافعه ای از او دفاع کند.آخر جرم های بی جرمی او آن قدر بی شمار است که هیچ وکیلی حاضر نیست از او دفاع کند یا شاید هم در کتاب قانون هیچ بند و تبصره ای برای اجرای سزای بی جرمی های همه جرم سکوت نباشد که وکیلی آن را خوانده باشد.

فضای دادگاه سردی تندی دارد که تا مغز استخوان سکوت را می سوزاند.تا چشم کار می کند دهان های باز است و ذهن های غل و زنجیر شده و این کلمات که برده ی زبان و دهانند و گاه و بی گاه خود فروشی می کنند.در میان آن همه همهمه صداهای بی صدایی به گوش می رسید و این یأس کشنده را به امیدی بی فرجام مبدل می کرد که آری هنوز هم صدای فریاد بی صداهایی به گوش می رسد.در این میان سکوت با چشمانی بی نا حاضرین دادگاه را زیر پلک های نیمه بازش از نظر می گذرانید و سخت در تن دادن به مجازاتش  مشتاق بود.

صدای همهمه ای بی وقفه فضای دادگاه را پر کرد…

آری:

حکم صادر شد و قاضی سکوت را به سرزمین هیچ آباد تبعید کرد به هیچ آباد برای همیشه.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 14:24 توسط پگاه |