تکراری ها
بی حیایی این شبها جان گداز است.دانه های عرق شرم را بر پیشانی تاریکی ها و ظلمت ها و سکوت شب می توان دید و یکی یکی شمرد که چگونه سرازیر می شوند به بهانه ی بی بهانگی و دوباره صبح می شود،صبحی تکراری و شب زده،خورشیدی که با تابیدنی تکراری باز از پشت کوهها خودی نشان می دهد و گیاهانی که تکراری زنده می شوند و چه اصراری برای زنده شدن؟نسیم گرم تابستانی که جسورانه نفس می کشد و این زندگی که روشی تکرارگونه و خود خواهانه در پیش گرفته و خیال پشیزی تغییر در سر نمی پروراند.شاید این تکرار امروزها باشد شاید برای فرداها تکرارهایی نو.
...واما این آسمان همیشه آبی نیست.
رخوت سکوت
خرمن رخوت تنم را به شعله ی گرم و سوزان خورشید سنجاق زدم و خواستم از سکوت ذهنم در دادگاه مرداب گونه ی کلمات و سخن ها که دیر زمانی است همه گندیده اند اعتراف بگیرم بی آنکه وکیل مدافعه ای از او دفاع کند.آخر جرم های بی جرمی او آن قدر بی شمار است که هیچ وکیلی حاضر نیست از او دفاع کند یا شاید هم در کتاب قانون هیچ بند و تبصره ای برای اجرای سزای بی جرمی های همه جرم سکوت نباشد که وکیلی آن را خوانده باشد.
فضای دادگاه سردی تندی دارد که تا مغز استخوان سکوت را می سوزاند.تا چشم کار می کند دهان های باز است و ذهن های غل و زنجیر شده و این کلمات که برده ی زبان و دهانند و گاه و بی گاه خود فروشی می کنند.در میان آن همه همهمه صداهای بی صدایی به گوش می رسید و این یأس کشنده را به امیدی بی فرجام مبدل می کرد که آری هنوز هم صدای فریاد بی صداهایی به گوش می رسد.در این میان سکوت با چشمانی بی نا حاضرین دادگاه را زیر پلک های نیمه بازش از نظر می گذرانید و سخت در تن دادن به مجازاتش مشتاق بود.
صدای همهمه ای بی وقفه فضای دادگاه را پر کرد…
آری:
حکم صادر شد و قاضی سکوت را به سرزمین هیچ آباد تبعید کرد به هیچ آباد برای همیشه.
