تبليغاتX
هيچ آباد

 

کوچ همکلاسی 

 

  

۵ سال گذشت...        

                                                                                                                                        این اولین جمله ای است که 20 مهر خزان هر سال با زیاد شدن رقم سالها به ذهنم می رسد و باز قلبم را دچار تجدید خاطره ای تلخ و گس می کند.                                            

پاییز1382 ...                               

خزانی بد به یاد ماندنی،خزانی که همه ی زیبایی خود را به یک باره از دست داد و قلبهایی را نا آرام کرد و دل هایی را پریشان.در حالی که سکوت زجرآوری لبها را مهر کرده بود و چشمهایی منتظر به پیشواز باز شدن در کلاس می رفت و اشک آلود بسته شدن آن را بدرقه می کرد،تنها صدای دم و بازدم نفس ها بود که این سکوت غریبانه را در هم می شکست.   

هنوز هم لحظه ی در آغوش گرفتن سحر و سپیده را به یاد دارم.بی خبر از فرداهایی که قرار بود دیگر نباشد با هم وداع کردیم و با دستانی پر از آرزو برای یکدیگر دست تکان دادیم و این همان آخرین خاطره بود.

هنوزبوی نو کتابها در مشاممان بود و تخته سیاه خود را آماده می کرد که خط به خط خاطره ها را ثبت کند.دفتر انشا سفید و  خالی از خاطره ی قهر ها و آشتی ها بود و کتابها هنوز تا نخورده بود.همه چیز تازه و نو بود و با کهنه شدن خیلی فاصله داشت، امااین تازگی ودلخوشی را شبی سنگدل و تبدار با حرصی جان گداز به دست غارتگر جاده ای راهزن سپرد و سپیده ی صبح و سحر آسمان در آن جاده بود که کوچ کردند و دیگر حتی برای بهار هم باز نگشتند و من باید کلاسهای درس را با جای خالی هم کناریم پشت نیمکت سپری می کردم و وقتی باران می بارید به یاد هم کلاسی هایم روی شیشه ی کلاس  هااا می کردم و اسمشان را روی شیشه می نوشتم.

و تنها چیزی که باقی مانده افسوس است،افسوسی از سر دلتنگی و آهی برای خاطره هایی که میشد باز هم دفتر خاطره ها را از آنها پر کرد.

 

پیشکش به سحر و سپیده نازنین،همیشه دوست و همکلاسیتان پگاه

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:58 توسط پگاه |


 

 

  صدای پای پاییز

فصل من،خزان من،پاییز رویایی من

فصل رفتن،فصل گفتن،پاییز رویایی من

فصل آغاز یک کوچ،فصل مرداب یک رودخانه ی پر تلاطم

فصل ترک خوردن واژه ها بر روی لبها از ترس سوز

بوی پاییز می آید،بوی خزانی دلنشین،بوی خش خش برگها را از همین حالا می شنوم

گوش کن!می شنوی؟این کلاغ است که می گوید:قار

این صدای رهیدن برگ است از دست شاخه ها،که به بهانه ی نو شدن،پرواز کنان خود را در آغوش زمین می اندازند.

فصل من،خزان من،پاییز رویایی من

فصل من،فصل خاطره های کودکی من

فریادهای بازی های کودکی ام را در کوچه پس کوچه های تو جا گذاشتم.

ما همیشه قایم باشک بازی می کردیم،تو چشم می گذاشتی و من و خاطره ها پشت درخت های کوچه باغ قایم می شدیم و دعا دعا می کردیم که برگهای درخت نریزند و ما را پیدا نکنی.یادم می آید خط خطی های لی لی بازی ما پشت برگهای شجاع تو پنهان شدند.

فصل من،خزان من،پاییز رویایی من

آسمانت رنگی دیگر دارد،ابرهایت چه غیرتی دارند و چه خشمی،اما با وفا،وفادار با آسمانی که می ترسد و هیچ نمی گوید،می غرد و هیچ نمی گوید و می بارد،عاشقانه می بارد و ناز شست این باران که خرامان خرامان می بارد برای هر چه پاییز است و هر که پاییزی است.

فصل من،خزان من،پاییز رویایی من

گوش کن!می شنوی؟

ای پاییزی،پاییزت بارانی و برگ باران باد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 14:46 توسط پگاه |