-
مرد سیاه سفید

...مرد سیگاری روشن می کند و پکی محکم به آن می زند و آن را در بین انگشتانش نگه می دارد.چهره ی تاری از مرد در میان دود سیگار پیداست.تنش خسته است و گاه و بی گاه دیگر تاب این همه بودن را ندارد.دستهای مرد که بند بند انگشتانش حرفی برای گفتن دارند،سوزش سرمای بودن ها را تحمل می کند و از پینه بستن های روزمره باکی ندارد.چشمانش مهربانی گیرایی دارد که در سیاه چال این همه نا زیبایی غل و زنجیر شده و هر وقت کسی به ملاقاتش می رود،فقط از پشت شیشه ی عینک دستی تکان می دهد،اما با این همه نا رهایی هیچ وقت وجودش را انکار نمی کند و مدام مرد را از فکر نبودن منصرف می کند.مرد سیگار را روی لبه ی جا سیگاری می گذارد و دستانش را لا به لای موهای نیمه خاکستری اش فرو می برد و چشمانش را می بندد. در این دنیایی که همه چیز رو به زوال است و رنگ باختن شرط بودن،چه اصراری برای بودن؟ وقتی در این سرزمین معکوس زندگی، همه چیز سر و ته است،چه حرفی برای گفتن؟ چه انگیزه ای برای رفتن؟و چه جراتی برای ادامه دادن؟ وقتی فقط در واژه ی زندگی،زندگی می کنی،با آن می خندی ،می گریی،می خوابی،می خوری اما هیچ اثری از خود زندگی نیست. پس چرا هر چه بیشتر دنبالش می گردم بیشتر گمش می کنم؟ او قایم باشک باز ماهری است.
آرزو های ته نشین شده تبدیل به سکویی شده اند برای نشستن و جا خشک کردن ترس از فرداها. نه این زمین،زمین من نیست،این آسمان،آسمان من نیست.هر روز با لگد جانانه ای که چه کنم ها به ذهنم می زنند و صدای هراس انگیز ضربان قلبم که خبر از یک روز بودنی دیگر می دهد و این خورشید لعنتی که انگار کاری جز طلوع کردن ندارد، از خواب بیدار می شوم.مثل هر همیشه، روزی دیگر تکرار می شود و این من هستم که یک تنه با آن دست و پنجه نرم می کنم و پنجه هایم دیگر میلی به مدارا ندارند.
مرد دستانش را از روی سرش بر می دارد.سرش تیر می کشد و گیج می رود و دیگر توان این فکرهای سنگین را ندارد.
در حالی که سیگار در جا سیگاری آخرین نفس هایش را می کشد مرد هم در میان هاله ای از بایدها و نبایدها به استقبال خواب می رود تا شاید فردایی روشن...
