تبليغاتX
هيچ آباد

   یلدا

باز هم آمد.یلدا را می گویم.او هم مثل من یک سال دیگر بزرگ شده و قد کشیده.چه قدر دلم برایش تنگ شده بود.یادم می آید آخرین باری که دیدمش پارسال همین موقع ها بود.بهم گفته بود که سال دیگر هم همین موقع می آید ولی فکر نمی کردم این قدر خوش قول باشد.خوب شناختمش اصلا عوض نشده بود ـ البته اگر لطفی کنند و رخصتی دهند،هیچ وقت عوض نمی شود ـ با آن چشمان درشت که مردمکش به زیبایی ماه می درخشد و نگاهها از دیدنش سیر نمی شوند و آن ابروهای بلند و مشکی که سیاهی پر  رمز و رازی دارد و دست نخورده باقی مانده،هنوز هم اصالت ایرانی اش را حفظ کرده. اصالتی که این روزها جای خود را به اسارت داده است و تمدنی از کار افتاده که آخرین نفسهایش را می کشد.یلدا هر سال با قامت بلندش خرامان خرامان می آید و این زیبا اصالت را به رخ همه ی یلدا دلان و یلدا دوستان می کشد و دلربایی می کند.یلدا در حالی که آخرین برگهای خوش نقش نارنجی ساقدوش او هستند می آید تا خزان را بدرقه کند و به او بگوید:دست مریضاد که امسال هم چه خوش طنازی کردی و خزان هم با قطره اشکی از سر دلتنگی با یلدا خداحافظی می کند.

خزان از پشت دفتر خاطره ها برای یلدا دست تکان می دهد و یلدا را با خاطره هایی که سرمای ملسی دارند تنها می گذارد.زمستان در راه است و یلدا باید به استقبال او برود.ننه سرما به زمستان کلی تو راهی داده،کلی برف.انگار ننه سرما غافل است که این سفر سه ماهه خیلی زود تمام می شود.زمستان از راه می رسد و یلدا او را در آغوش می کشد.زمستان از خاطره های سفرش برای یلدا تعریف می کند.

سراغ صندوقچه ی مادربزرگ رفتم.از لا به لای بته جقه ی زیبایی که بوی گلاب می داد،عکس مادربزرگ را پیدا کردم.پشت عکس با دست خط کلاس ششم نوشته شده بود: 30آذر 1315 خانه ی آقا بزرگ،من و یلدا جان.مادربزرگ در عکس،دختری 15ساله بود با لپ های گلی و لبهای برجسته و چشمانی بکر که حیایی دخترانه در آن به چشم می خورد.

بوی گلهای روی روسری مادربزرگ به خوبی به مشام می رسید.انارهای دانه دانه شده در کاسه ی گل سرخی روی کرسی به چشم می خورد و بوی گلپر کنار کاسه فضای اتاق را پر کرده بود.دیوان حافظی که در دست مادربزرگ بود،مرا به شیراز برد،به تخت جمشید،حافظیه،حافظی که این روزها در کتابخانه زیاد خاک می خورد و حتی اگر عاشقی هم پیدا شود به سراغش نمی رود.صدای قل قل قلیان بزرگی که در عکس روی کرسی بود به گوش می رسید و ابهت افراد خانه ی آقابزرگ را یادآوری می کرد.استکان های کمر باریک ناصرالدین شاهی که دور تا دور چراغ های لاله چیده شده بود و در کنار هر کدام نبات و نیمه ی لیمویی به چشم می خورد.کاسه های آجیل دور تا دور کرسی چیده شده بود. هندوانه هم در جمع خوردنی های دیگر بود و انتظار آدمهای خانه را می کشید.در گوشه ی اتاق گرامافونی به چشم می خورد.خواننده با صدای خش داری ترانه ی شدخزان....را می خواند.عکس با آنکه سیاه و سفید بود و تاشدگی هایی که مدام قدمت عکس را یادآور می شد،اما برای من عکسی تمام رنگی بود که دیدنش حسی تازه در من به وجود می آورد. حسی که در دنیای امروز دیگر تکرار شدنی نیست.

دلم می خواست من هم آن شب در اتاق خانه ی آقابزرگ بودم و سرم را روی زانوهای مادربزرگ می گذاشتم و مادربزرگ از خاطراتش با یلدا برایم می گفت.با این خیالات پشت پنجره رفتم نگاهی به آسمان انداختم،همه جا را برای آمدن یلدا آب و جارو کرده بود.من هم با لبخندی به پیشوازش رفتم و به او گفتم:یلدا جان خوش آمدی.

 

                                                                                                  

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 7:8 توسط پگاه |