بودن
امروز روزی دیگر است،هر چند کوتاه و هنوز هم زندگی در رگهایم جریان دارد.این بودن را دوست می دارم،هرچند که مدتی است دچار سردرگمی درکوچه پس کوچه هایش هستم. من این نبض نا منظم زندگی را دوست میدارم و این حس لمس رگهای متورم که هر لحظه بودن را فریاد میزند.تحمل روزهای تاریک و شبهای تاریک تر سخت است و بودن در این روزهاسخت تر،اما من باید باشم،به خاطر آرزوهایی که چندی است از من دورتر وبه رویا و خیال نزدیک تر شده اند.باید باشم به خاطر پاسخ به قلبم که برایرهایی از غمها مدام خود را به قفس سینه ام می کوبد،باید باشم به خاطرمردی خسته که مدتهاست از چهره اش در قاب عکس کنج دیوار غم میبارد،چشمانش نور امید ندارند،بغضی پیر و از نفس افتاده در سینه دارد وتنش بوی دل زدگی از زندگی می دهد.در پی جستجویی تازه در انتظار صبح می مانم و هر بار بهانه ی دل خواسته هایی تازه را از زندگی می گیرم اما او در پاسخ فعل صبر را برایم صرف می کند.می خواهم با واژه ها دوست داشتن را هجی کنم و عشق را با بهار نوبر کنم و با هر نفسی که می کشم فریاد بزنم:
ای زندگی،من آمدم،بودم،هستم و خواهم بود

