تکراری ها
بی حیایی این شبها جان گداز است.دانه های عرق شرم را بر پیشانی تاریکی ها و ظلمت ها و سکوت شب می توان دید و یکی یکی شمرد که چگونه سرازیر می شوند به بهانه ی بی بهانگی و دوباره صبح می شود،صبحی تکراری و شب زده،خورشیدی که با تابیدنی تکراری باز از پشت کوهها خودی نشان می دهد و گیاهانی که تکراری زنده می شوند و چه اصراری برای زنده شدن؟نسیم گرم تابستانی که جسورانه نفس می کشد و این زندگی که روشی تکرارگونه و خود خواهانه در پیش گرفته و خیال پشیزی تغییر در سر نمی پروراند.شاید این تکرار امروزها باشد شاید برای فرداها تکرارهایی نو.
...واما این آسمان همیشه آبی نیست.

